تبليغاتX
کلبه تنهایی من
پرسید: به خاطر کی زنده هستی؟

با اینکه دلم می خواست با تمام وجودم داد بزنم به خاطر تو

بهش گفتم : به خاطر هیچکس.

پرسید: پس به خاطر چه چیز زنده هستی؟

با اینکه دلم فریاد میزد به خاطر تو 

با یک بغض غمگین گفتم : به خاطر هیچ چیز......................................

ازش پرسیدم : تو به خاطر چی زنده هستی؟

در حالیکه اشک در چشمانش جمع شده بود گفت : بخاطر کسی که به خاطر هیچ زنده است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 10:32 بعد از ظهر  توسط مجید  | 

حساب من از اول با تو روشن بود

که با تو بی تو بودن قسمت من بود

نشستن پشت قاب پنجره ، بن بست

شب و افسوس و آه و غصه خوردن بود

همین دلشوره و تشویش و دلتنگی

همین بغض گلوگیر سترون بود

همین احساس تلخ یاس و نومیدی

همین حس بد بیهوده بودن بود

و عمری این دل آیینه وش از تو

پر از بیم زمین خوردن ، شکستن بود

به جرم عشق و یکرنگی ، سرانجامم

به حکم این جدایی، سر سپردن بود.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 9:6 قبل از ظهر  توسط مجید  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 6:49 بعد از ظهر  توسط مجید  | 

آن که با عالم بالا سر و سودا دارد

روزگاری است که ماوی به دل ما دارد

همه عمر دویدیم پی اش بی حاصل

غافل از آن که درون دل ما جا دارد

کار هرکس نبود مرده دلی زنده کند

مگر آن کس دم جان بخش مسیحا دارد

عاشقی در طلب مال و منالی نبود

عشق مجنون تهی دست تماشا دارد

همه بالند به هر چیزی و من می بالم

به علی(ع) چون که تملک به سماها دارد

شب قدر است و سماها همه غرق سرور

این چنین شب چو تعلق به تولی دارد

شهد شیرین شهادت چو بدین گونه چشید

جبریلش ز علی عجز و تمنا دارد

شب نازل شدن وحی و کرامات علی

هر دو هم در دل و هم در دیده ما جا دارد.

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 2:43 بعد از ظهر  توسط مجید  | 

شبی تاریک ، پروانه ها دور هم جمع شدند و تصمیم گرفتند برای رسیدن به معشوقه شان که شمع بود ، همت خود را آزمایش کنند ، اما لازمه رسیدن ، نزدیکی به شمع بود . همگی هم نظر شدند که بالاخره یکی باید برای طلب عشق به او نزدیک شده و به مقصود برسد.

یکی از پروانه ها ، داوطلب شد و شروع کرد به پرواز . وقتی به محل استقرار شمع رسید ، از دور آن را طواف کرد . بعد از بازگشت ، شروع کرد به توصیف شمع که چه بود چه و چه ... در میان پروانه ها ، پروانه ای دانا و سخن شناس بود . گفت : این پروانه از شمع آگاهی ندارد . یکی دیگر از پروانه ها به سراغ شمع رفت و در اطراف نور شمع گردشی کرد و سعی کرد آن را بشناسد . بعد از بازگشت گفت : من در شمع غرق شدم و از وصال معشوق سخن گفت .

باز هم پروانه دانا گفت : این پروانه هم نتوانسته او را بشناسد ، او نشانی از آن با خود ندارد . پروانه ای دیگر پروازکنان و پر از شور و نشاط وصل به سمت شمع رفت . آنقدر اشتیاق رسیدن به شمع بر او غلبه کرده بود که از حال خود خارج و به شعله شمع نزدیک شد و آتش را در آغوش گرفت و خودش را فراموش کرد . در این حال ، آتش تمام وجود پروانه را در بر گرفت و از سر تا پای او آتش شد .

پروانه دانا که از دور او را می دید که چطور با شمع همرنگ شده به دیگران گفت : این پروانه کار آزموده شده و هیچکس از عشق آگاهی پیدا نکرده مگر او..

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 6:58 بعد از ظهر  توسط مجید  | 

دیگه حس می کنم اینجا

 

واسه من جایی نمونده

 

دیگه مجنون واسه لیلا

 

قصه جدایی خونده

 

دیگه این دل دل تنها

 

عاشق کسی نمی شه

 

دیگه قمری می شه تنها

 

می میره کنج یه بیشه

 

سهم من از این زمونه

 

حسرت و یه جرعه آهه

 

کاشکی که همه بدونن

 

به خدا دلم گناهه

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 10:46 قبل از ظهر  توسط مجید  |